تبلیغات |
کلبه عاشقانه ی من
" به نام خدایی که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست"
| ||
|
|
[ 1390/10/17 ] [ 14:16 ] [ behnam mvp ]
پیرمردی صبح زود از خانه اش بیرون
آمد. پیاده رو در دست تعمیر بود به همین خاطر در خیابان شروع به راه رفتن
کرد که ناگهان یک ماشین به او زد. مرد به زمین افتاد. مردم دورش جمع شدند و او
را به بیمارستان رساندند. پس از پانسمان زخم ها، پرستاران به او گفتند که
آماده عکسبرداری از استخوان بشود. پیرمرد در فکر فرو رفت. سپس بلند شد و لنگ
لنگان به سمت در رفت و در همان حال گفت:"عجله دارد و نیازی به عکسبرداری
نیست" پرستاران سعی در قانع کردن او داشتند ولی موفق نشدند.برای همین از او
دلیل عجله اش را پرسیدند. پیر مرد گفت:" زنم در خانه سالمندان است.من هر
صبح به آنجا میروم وصبحانه را با او میخورم.نمیخواهم دیر شود!" پرستاری به
او گفت:" شما نگران نباشید ما به او خبر میدهیم. که امروز دیرتر میرسید."
پیرمرد جواب داد:"متاسفم... او بیماری فراموشی دارد و متوجه چیزی نخواهد شد
و حتی مرا هم نمیشناسد." پرستارها با تعجب پرسیدند: پس چرا هر روز صبح برای
صرف صبحانه پیش او میروید در حالی که شما را نمیشناسد؟ پیر مرد با صدای
غمگین و آرام گفت:" اما من که او را می شناسم...."
طبقه بندی: داستان های عاشقانه، [ 1390/07/2 ] [ 17:15 ] [ behnam mvp ]
روزی مرد کوری روی پله های ساختمانی نشسته و
کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود. روی تابلو نوشته بود : من
کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگار خلاقی از کنار او میگذشت ، نگاهی به او
انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون
اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان
دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.
عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگوید، که بر روی آن چه نوشته است؟ روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است، ولی روی تابلوی او نوشته شده بود: امروز بهار است ، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!! طبقه بندی: داستان های عاشقانه، [ 1390/07/2 ] [ 17:10 ] [ behnam mvp ]
دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یک نفر را دوست داشت دلداده اش را و با او چنین گفته بود « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس **** گاه تو خواهم شد » *** و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها و درختها را آدمیان و پرنده ها را و نفرت از روانش رخت بر بست *** دلداده به دیدنش آمد و یاد آورد وعده دیرینش شد : « بیا و با من عروسی کن ببین که سالهای سال منتظرت مانده ام » *** دختر برخود بلرزید و به زمزمه با خود گفت : « این چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ » دلداده اش هم نابینا بود و دختر قاطعانه جواب داد: قادر به همسری با او نیست *** دلداده رو به دیگر سو کرد که دختر اشکهایش را نبیند و در حالی که از او دور می شد گفت « پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی » طبقه بندی: داستان های عاشقانه، [ 1390/07/2 ] [ 17:01 ] [ behnam mvp ]
[ 1390/07/2 ] [ 16:25 ] [ behnam mvp ]
کاش از اول دنیا ۲ چیز نبود! ۱ هوس ۲ عشقبازی ! چرا که ۸۰٪ بدبختی ها برای بانوان از همین ۲ تا ریشه میگیرد کاش احساس دو طرف عشق به یکدیگر با هم برابر بود که لازم نباشد یکی زجر بکشد... و.. طبقه بندی: اس ام اس عاشقانه و مطلب خواندنی و زیبا، [ 1390/07/2 ] [ 15:56 ] [ behnam mvp ]
غم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم ، دوست اگر یادم کنی سلطان دنیا میشوم ! طبقه بندی: اس ام اس عاشقانه و مطلب خواندنی و زیبا، [ 1390/07/2 ] [ 15:55 ] [ behnam mvp ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||