|
عاشقانه ها " به نام خدایی که داشتنش جبران همه ی نداشتن هاست"
| ||
|
|
[ 1390/10/17 ] [ 14:16 ] [ behnam mvp ]
سلام... تو این پست قصد دارم چند تا تک بیت از استاد فاضل نظری بذارم 1) در قفس نگشودی به روی من اما بدان که طوطی این قصه پیش از این مرده ست 2) دلبسته ی محبت و دلداده ی غمیم چون روز روشن است که دلداده ی همیم 3) یک روز دیگر کم شد از عمرت! مبارک باد امروز قدری کمتر از دیروز دلتنگی ! 4) چون تولد مژده مرگ من است می توان آن را مبارک باد گفت ! 5) وقتی نه "خود"ی مانده برایم نه "خدا"یی ای دوست مرا یاد کن امشب به دعایی 6) لبخند و ریشخندٍ کسی در دلم نماند هر کس هر آنچه داد به آیینه، پس گرفت 7) ملال آورتر از تکرار رنجی نیست در عالم نخستین روز خلقت غنچه را خمیازه می گیرد 8) نمی داند دلٍ تنها میان جمع هم تنهاست مرا افکنده در تٌنگی که نام دیگرش دریاست نباید هیچ میگفتم، نباید هیچ می پرسید خودش از گریه ام فهمید، مدت هاست، مدت هاست طبقه بندی: اشعار ادبی و زیبا، من و تو!، [ 1390/11/21 ] [ 09:27 ] [ behnam mvp ]
مردی مقابل گل فروشی ایستاد.او می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود . وقتی از گل فروشی خارج شد ٬ دختری را دید که در کنار درب نشسته بود و گریه می کرد. مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید : دختر خوب چرا گریه می کنی ؟
دختر گفت : می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی پولم کم است . مرد لبخندی زد و گفت :با من بیا٬ من برای تو یک دسته گل خیلی قشنگ می خرم تا آن را به مادرت بدهی. وقتی از گل فروشی خارج می شدند دختر در حالی که دسته گل را در دستش گرفته بود لبخندی حاکی از خوشحالی و رضایت بر لب داشت. مرد به دختر گفت : می خواهی تو را برسانم ؟ دختر گفت نه ، تا قبر مادرم راهی نیست! مرد دیگرنمی توانست چیزی بگوید٬ بغض گلویش را گرفت و دلش شکست. طاقت نیاورد٬ به گل فروشی برگشت٬ دسته گل را پس گرفت و ۲۰۰ کیلومتر رانندگی کرد تا خودش آن را به دست مادرش هدیه بدهد. شکسپیرمی گوید: به جای تاج گل بزرگی که پس از مرگم برای تابوتم می آوری، شاخه ای از آن را همین امروز به من هدیه کن گردآوری : آلامتو [ 1390/11/13 ] [ 17:19 ] [ behnam mvp ]
نه از سر اینکه روزی با من بودی و نه از سر اینکه مظهر عشق خدایی بودی...بلکه تنها میخاهم بنویسم با یاد تو... اشک های نادیدنی از چشمانم فرو می ریزد و فکر گذشته ی زیبا یک لحظه اجازه ی آینده ی سیاه را به من نمی دهد... خدایا چرا هر روز که می گذرد بیشتر شیفته ی او می شوم...در حالی که او زمان دوری هست که رفته و من نمی دانم با چه امید و هدفی برای عزیزم می نویسم... صدای او همیشه به من قدرت زندگی دوباره داده نه زنده ماندن آدمی و فکر او گوهر های بی رنگی بر چشمانم همواره سایه افکنده....... نمی دانم چرا امروز تو را بیشتر دوست دارم................ خدایا اون رو از دست دادم اما......................................................................! اما نمیخاهم تو را هیچ گاه از دست بدهم!!! گویند ز عشق کن جدائی کاینست طریق آشنائی من قوت ز عشق میپذیرم گر میرد عشق من بمیرم پرورده عشق شد سرشتم جز عشق مباد سرنوشتم آن دل که بود ز عشق خالی سیلاب غمش براد حالی یارب به خدائی خدائیت وانگه به کمال پادشائیت کز عشق به غایتی رسانم کو ماند اگر چه من نمانم از چشمه عشق ده مرا نور واین سرمه مکن ز چشم من دور گرچه ز شراب عشق مستم عاشقتر ازین کنم که هستم از عمر من آنچه هست بر جای بستان و به عمر لیلی افزای گرچه شدهام چو مویش از غم یک موی نخواهم از سرش کم طبقه بندی: من و تو!، خودم و ....، [ 1390/11/7 ] [ 00:00 ] [ behnam mvp ]
یه درخت خشک و بی برگ میون این کویر داغ تو ته مونده ی ذهنش نقش پر رنگ یه باغ شاخه ی سبز خیالش سر به آسمون کشید بَر و دوشش همه پر شد ز اقاقی سفید زیر سایه خیالی کم کَمَک چشماشو بست دید دو تا کفتر چاهی روی شاخه هاش نشست اولی گفت اگه باز بارون بباره تو کویر دیگه اما سررسیده عمر این درخت پیر دومی گفت که قدیما یادمه کویر نبود جنگل و پرنده بود، رودخونه ی زلالی بود کفترا از جا پریدن با یه دنیا خاطره اون درخت اما هنوزم تو کویر باوره
طبقه بندی: اشعار ادبی و زیبا، من و تو!، خودم و ....، [ 1390/10/17 ] [ 13:17 ] [ behnam mvp ]
کاش امشب که دلم مثل آن شیشه ی مغرورشکست، عابری خنده کنان می آمد... تکه ای از آن را بر می داشت... مرحمی بر دل تنگم می شد... اما امشب دیدم... هیچ کس هیچ نگفت، قصه ام را نشنید... از خودم می پرسم آیا ارزش قلب من از شیشه ی پنجره هم کمتر است؟؟؟ طبقه بندی: من و تو!، خودم و ....، اشعار ادبی و زیبا، برچسب ها: دوست دارم ....، [ 1390/10/17 ] [ 13:10 ] [ behnam mvp ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||